داستان نیمه تمام هفته

من بچه آهوی کوچکی هستم،شکارچی مادرم را گرفت و من به سمت جنگل فرار کردم.از دور دیدم آقایی خیلی محترم به سمت شکارچی رفت و ضمانت مادرم کرد تا.......

داستان نیمه تمام هفته

با پدرومادرم به میدان امام حسین شهر جم رفتم.خیلی شلوغ بود همه صلوات می فرستادند.از پدرم پرسیدم چه خبر است؟گفت:زوار اربعین......

داستان نیمه تمام هفته

دیشب از خوشحالی خواب به چشمانم نیامد،چون قراربود امروز به سفری......

داستان نیمه تمام هفته

پدرم زنگ حیاط زد و من در را باز کردم.وقتی او را دیدم خوشحال به سمتش دویدم و او نیز من را به آغوش کشید وقتی دستش را گرفتم متوجه زبری دستش شدم و.....

داستان نیمه تمام هفته

یک روز از سرمست از لذت های مدرسه داشتم به سمت خانه برمی گشتم که ناگهان از بالای درخت قدیمی سرکوچه صدای ضیعفی به گوشم رسید.خودم را به درخت رساندم و دیدم......

داستان نیمه تمام

دومین روز مهرماه بود وقتی به مدرسه رفتم دیدم همه لباس سیاه پوشیده اند.فکر کردم برای هم کلاسی هایم اتفاقی افتاده ولی وقتی از دوستم پرسیدم،او گفت:...........

داستان شماره8

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستند توی خانه های چادری بخوابند.

 

برای خواندن متن کامل داستان و پاسخ به سوالات به ادامه مطلب بروید

داستان شماره7

دانش آموزان گل درباره تصویر بالا هرچی دوست دارید در قسمت نظرات بنویسید

داستان شماره6

گلهای من داستان را با دقت بخوانید و به سوال آن در قسمت نظرات پاسخ دهید:

روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند.هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:"می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را درخود نگه می دارد."

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشت.

پسرای گلم لطفا به ادامه مطلب بروید و متن کامل داستان رو بخونید:

داستان شماره5

هزاران مايل دور از زمين، آنطرف دنيا سياره كوچكي بنام فليپتون قرار داشت. اين سياره خيلي تاريك و سرد بود،بخاطر اينكه خيلي از خورشيد دور بود و يك سياره بزرگ هم جلوي نور خورشيد را گرفته بود.

در اين سياره موجودات عجيب سبز رنگي زندگي مي كردند

آنها براي اينكه بتوانند اطراف خود را ببينند از چراغ قوه استفاده مي كردند

 

دانش آموزان گلم لطفا با مراجعه به ادامه مطلب،ادامه داستان را هم مطالعه کنید و به سوالات آخر داستان هم در وبلاگ پاسخ دهید و هم در واتساپ برایم ارسال کنید:

داستان شماره4

روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ، تعدادی کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم بود که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست آن را شکار می‌کرد.

برای خواندن ادامه داستان و جواب به سوالات داستان به ادامه مطلب بروید

داستان شماره3

چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند ، ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد و لحظه یی چند با آن کودک نجوا کرد .

پس از آنکه کودک بازگشت هم بازی های او اصرار کردند که از صحبت او با آن زن مطلع شوند و به دور او حلقه زدند !

 

پسرای باهوشم برای خواندن ادامه داستان و پاسخ به سوالات آن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

داستان شماره2
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، پرندهو قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. ...
 
 
 
 
 
برای مطالعه ادامه داستان و پاسخ به پرسش به ادامه مطلب بروید:
داستان شماره1

قصه برای کودکان

قصه کودکانه دو درخت همسایه

 

در یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس .


این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن بهار این دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر شکوفه هایشان و این که کدامیک زیباتر است ، بحث می کردند. در فصل تابستان هم بحث آنها بر سر این بود که میوه های کدامیک از آنها بهتر و خوشمزه تر است .

 

پسرم متن کامل داستان را در ادامه مطلب بخوانید و به سوال داده شده پاسخ دهید

داستان نیمه تمام شماره9

پدرم یک آتشنشان است و همیشه به او افتخار می کنم چون.......

داستان نیمه تمام شماره8

امروز نیز هوا سرد و بارانی بود.از خانه بیرون آمدم سرما در بدنم نفوذ کرد و من دوباره نگران دوستم شدم آخه.....

داستان نیمه تمام شماره7

تصمیم خودم رو گرفته بودم باید این کار رو به بهترین نحو ممکن انجام می دادم.دیشب تمام شب به این کار فکر می کردم.......

داستان نیمه تمام شماره6

پسرای خوش ذوق و خلاقم درباره اردوی دی ماه در یک صفحه هرچه دوست دارید بنویسید.

 

داستان نیمه تمام شماره5

درباره عکس بالا یک صفحه در دفتر من یک نویسنده ام بنویسید.

داستان نیمه تمام شماره4

دیروز موقعی که از مدرسه رسیدم به خونه دیدم مادرم حالش خوب نیست و تب دارد اما با این وجود غذای مورد علاقه من را آماده کرده با خود فکر کردم.......

 

داستان نیمه تمام شماره3

دیروز برای خرید به سوپرمارکت کنار خونه رفتم در حال عبور از خیابان بودم که پیرزنی دیدم.......

 

دانش آموزان گل در این داستان سعی کنید "فعل های" داستان را با یک رنگ دیگر بنویسید تا مشخص باشد.

همچنین در پایان داستان پیام آن را نیز بنویسید.

 

داستان هفته

 

قصه ی شير وآدميزاد,قصه کودکانه,قصه

 يکی بود يکی نبود ، غير از خدا هيچکس نبود.
يک روز شير در ميدان جنگل نشسته بود و بازي کردن بچه هايش را تماشا مي کرد که ناگهان جمعي از ميمونها و شغالها در حال فرار به آنجا رسيدند. شير پرسيد: « چه خبر است؟» گفتند: « هيچي، يک آدميزاد به طرف جنگل مي آمد و ما ترسيديم.»

پسرای گلم برای خواندن  داستان به ادامه مطلب بروید:

داستان نیمه تمام هفته

برای اولین بار بود که می خواستم به چنین سفری بروم.تمام شب بیدار بودم و با شوق انتظار رسیدن صبح را می کشیدم.

آیا در این سفر.........

داستان هفته

چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند ، ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد و لحظه یی چند با آن کودک نجوا کرد .

پس از آنکه کودک بازگشت هم بازی های او اصرار کردند که از صحبت او با آن زن مطلع شوند و به دور او حلقه زدند !

 

پسرای باهوشم برای خواندن ادامه داستان و پاسخ به سوالات آن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

داستان نیمه تمام هفته

در یک روز پاییزی ب همراه خانواده ام به کوه رفتیم.قرار شد شب  همانجا بمانیم اما باد سردی می وزید و ابرهای سیاه و سهمگین آسمان را پوشانده بودند.وای خدای من انگار...............

لطفا در داستان خود4کلمه استفاده کنید که نشانه های جمع داشته باشند اما جمع نباشند

همچنین از دو جمله پرسشی نیز استفاده کنید.

داستان هفته
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، پرندهو قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. ...
 
 
 
 
 
برای مطالعه ادامه داستان و پاسخ به پرسش به ادامه مطلب بروید:
داستان نیمه تمام شماره2

یک روز صبح وقتی به مدرسه رفتم متوجه شدم یکی از بهترین دوستانم در کلاس نیست.ساعت اول گذشت اما خبری از او نشد؛کم کم نگران شدم.ناگهان در کلاس باز شد؛دوستم وارد شد اما.....

داستان هفته

روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ، تعدادی کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم بود که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست آن را شکار می‌کرد.

برای خواندن ادامه داستان و جواب به سوالات داستان به ادامه مطلب بروید

داستان هفته

گلهای من داستان را با دقت بخوانید و به سوال آن در قسمت نظرات پاسخ دهید:

روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند.هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:"می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را درخود نگه می دارد."

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشت.

پسرای گلم لطفا به ادامه مطلب بروید و متن کامل داستان رو بخونید:

داستان هفته

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستند توی خانه های چادری بخوابند.

 

برای خواندن متن کامل داستان و پاسخ به سوالات به ادامه مطلب بروید

داستان شماره1

هزاران مايل دور از زمين، آنطرف دنيا سياره كوچكي بنام فليپتون قرار داشت. اين سياره خيلي تاريك و سرد بود،بخاطر اينكه خيلي از خورشيد دور بود و يك سياره بزرگ هم جلوي نور خورشيد را گرفته بود.

در اين سياره موجودات عجيب سبز رنگي زندگي مي كردند

آنها براي اينكه بتوانند اطراف خود را ببينند از چراغ قوه استفاده مي كردند

 

دانش آموزان گلم لطفا با مراجعه به ادامه مطلب،ادامه داستان را هم مطالعه کنید و به سوالات آخر داستان هم در وبلاگ پاسخ دهید و هم در واتساپ برایم ارسال کنید:

خلاصه داستان در چند خط

پسرای باهوش و نویسنده من یکی از کتاب های داستانی که خوانده ای و خیلی دوست داری رو اینجا خلاصه کن و بنویس تا بقیه همکلاسی ها هم از خواندن آن لذت ببرند.

مدرسه نخبگان و کلاس چهارم جای لذت بردن از زندگیست نه جای ترس از امتحان و سوال


داستان هفته

 

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستند توی خانه های چادری بخوابند.

 

برای خواندن متن کامل داستان و پاسخ به سوالات به ادامه مطلب بروید

خلاصه کتاب درسی

پسر گلم کتاب داستانی که خوندی رو در چند خط برام خلاصه کن تا همه دانش آموزان کلاس استفاده کنند.

برای این کار به قسمت ادامه مطلب برو و اونجا در قسمت نظرات برام بنویس

داستان هفته

قصه برای کودکان

قصه کودکانه دو درخت همسایه

 

در یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس .


این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن بهار این دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر شکوفه هایشان و این که کدامیک زیباتر است ، بحث می کردند. در فصل تابستان هم بحث آنها بر سر این بود که میوه های کدامیک از آنها بهتر و خوشمزه تر است .

 

پسرم متن کامل داستان را در ادامه مطلب بخوانید و به سوال داده شده پاسخ دهید

داستان هفته

یکی بود یکی نبود دریک جنگل بزرگ چندتا میمون وسط درختها زندگی میکردند
در بین آنها میمون کوچکی بود به نام قهوه ای که خیلی بی ادب بود.

همیشه روی شاخه ای می نشست وبه یک نفر اشاره میکرد وباخنده میگفت
اینوببین چه دم درازی داره اون یکی رو چه پشمالو وزشته وبعد قاه قاه می
خندید.

داستان کودکانه کوتاه

داستان هفته

یکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی میکردند.

کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه میآوردند میخورد و ایراد میگرفت :اینها چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارید!

قصه کودکانهبرای خواندن کامل داستان به ادامه مطلب بروید و به سوال داستان هم پاسخ دهید:
داستان هفته

یکی بود یکی نبود.
مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود.
ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود.
 
(ادامه داستان و سوال تکلیف هفته را در ادمه مطلب ببینید)
داستان هفته

داستان کودکانه

یکی بود یکی نبود.

دختر کوچکی بود به نام عسل که همیشه درحیاط، کنارباغچه می نشست به گنجشکهایی که در آسمان بودند نگاه میکرد و آرزو میکرد:

ای کاش من هم یک گنجشک بودم!

قصه کودکانه

آن وقت هرجا دوست داشتم میرفتم و در آسمان پرواز میکردم.

یک روز همین طور که در فکر و خیال بود، احساس کرد...

 

برای خواندن متن کامل داستان و سوال آن به ادامه مطلب بروید

داستان هفته

برادران یوسف وقتی خواستند یوسف را در چاه بیندازند،یوسف لبخند تلخی زد؛یهودا یکی از برادران یوسف پرسید:"چرا خندیدی؟اینجا که جای خنده نیست؟"

یوسف گفت:"روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم."اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که نباید به هیچ کس غیر از او تکیه کنم.

 

پسرای باهوشم شما اگر جای نویسنده بودید چه اسمی برای این داستان انتخاب می کردید؟

از این داستان چه نتیجه ای گرفتید؟

داستان هفته

گلهای من داستان را با دقت بخوانید و به سوال آن در قسمت نظرات پاسخ دهید:

روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند.هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:"می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را درخود نگه می دارد."

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشت.

پسرای گلم لطفا به ادامه مطلب بروید و متن کامل داستان رو بخونید: